خرید بک لینک

چقدر سخته یکی بهت بگه گل باش بچینمت! بعد یه عمر بهت بگه برو نمیخوام ببینمت

**********

مرا به دار آویختند تا نامت را از یاد ببرم اما چه ساده اند این ساده اندیشان که نمیدانند نام
تو حک شده ی قلب من است

*************

وقتی چترت خداست بگذار ابر سرنوشت هرچه میخواهد ببارد

****************

ای اس ام اس برو پیش اونی که دارم بهش فکر می کنم . . . یه دونه بزن تو سرش برگرد
بیا با هم بهش بخندیم


خدایا حكمت قدمهایی را كه برایم بر میداری آشكار كن تا درهایی را كه به سویم
میگشایی ندانسته نبندم و درهاییكه به رویم میبندی به اصرار نگشایم

دوستی شوخی سرد آدمهاست ...بازی شیرین گرگم به هواست... واسه كشتن غرور من و تو ...
دوستی توطئه ثانیه هاس

***********

کسی که تو رو داره غم نداره ، غم بشینه رو دل کسی که تو رو دوست نداره

***********

ما بخار شیشه ایم نازمون كنی اشكمون درمیاد چه برسه فراموشمون كنی

تو مغازه ی قلبم تنها گلی هستی که روش نوشتم دست نزنید ، فروشی نیست

************

میدونی محبت یعنی چی ؟ م = من ح= حالا ب= به یاد ت = توام

**********

همیشه وقتی مهمونی ها تموم میشه، حس غریبی دارم… چه برسه به این دفعه که مهمونی
خدا داره تموم میشه

************

میدونی LOVE یعنی چی ؟
L = لنگه تو پیدا نمی شه
O = عمرمی
V = وجودمی
E =اِوا ، اس ام اس رو اشتباه فرستادم


اگر گاهی ندانسته به احساس تو خندیدم و یا از رویخودخواهی فقط خودرا پسندیدم اگر از دست من در خلوت خود گریه كردی اگر بدكردم و هرگزبه روی خود نیاوردی اگر زخمی كشیدی تو گاهی از زبان مناگررنجیده خاطر گشتی از لحن بیان من... گناهم را ببخش .... حلالم کن و بعددعایم کن


مدام گفتی خیالت تخت من وفادارم؛ و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق
بازی تو با دیگری

***********

دور باش اما نزدیک من ازنزدیک بودن های دور می ترسم

************

کاش می دانستی و می فهمیدی که برای داشتنت....... دلی را به دریا زدم
که از آب واهــــــــمه داشت


جیگرتو گاز گاز ! لپتو ماچ ماچ ! لبتو میک میک ! چشماتو آخ آخ ! دیوونتم وای وای ! به
خودت نگیر بای بای

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آن هستند که بشکنند
فردا طلوع خواهد کرد حتی اگر نباشیم

چشماتو واسه زندگی میخوام دلتو واسه عاشقی. صداتو واسه شادابی دستاتو واسه نوازش.
پاهاتو واسه همراهی عطرتو واسه مستی. و خودتو واسه خود خود خود خودم

************

رفاقت ایستادن زیر باران و با هم خیس شدن نیست ،رفاقت آن است كه یكی برای دیگری
چتر شود و دیگری نفهمد كه چرا خیس نشد

************

چقدر پدال دوچرخه دونفره دوستیمون سفت شده ! حالا یا من خسته شدم یا شیب زیاد شده
یا شایدم تو دیگه رکاب نمیزنی

خداوندا رفیقم را تو یاری کن پناهش باش و درحقش توکاری کن، الهی هرچه میخواهد نصیبش
کن ، خدایا بر لبش لبخند جاری کن

به یاد هم بودن قشنگ ترین هدیه ایست که نیاز به با هم بودن نداره

یادت ای دوست بخیر. بهترینم خوبی؟ خبری نیست ز تو. روزگارت شیرین. دل من میخواهد. که بدانی بی تو. دلم اندازه دنیا تنگ است



یارو حس شاعریش گل میکنه به زنش میگه : ای رنگ لبت قرمز / در قلب منی هرگز

رفتم برات یه ساعت بخرم ولی هرچی گشتم هیچ ساعتی مثل ساعتهایی كه با هم بودیم قشنگ نبود

گاهی خدا درها رو میبنده و پنجره ها و هم قفل میکنه زیباست که فکر کنی شاید بیرون
طوفان میاد خدا خواسته ازت محافظت کنه

اگه دیدی کویرم / بیایی جون میگیرم / اگه دیدی بهارم / تو قلبم تو رو دارم


اتل متل. اتل متل ستاره، گلم دوسم نداره. نه اس ام اس نه یک زنگ، دلم شده تنگ

اتل متل یه خورشید،کی از دلت منو چید؟ این همه دوری از من کی این روزارو می دید؟

برچسب: نویسنده: mop تاريخ: چهارشنبه 4 بهمن 1391 ساعت: 11:0


روزی تصمیم گرفتم که دیگر همه چیز را رها کنم. شغلم را، دوستانم را، زندگی ام را
به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا صحبت کنم. به خدا گفتم: آیا میتوانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟و جواب او مرا شگفت زده کرد.
او گفت : آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟پاسخ دادم : بلی
فرمود: هنگامی که درخت بامبو و سرخس راآفریدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور و غذای کافی دادم. دیر زمانی نپایید کهسرخس سر از خاک برآورد و تمام زمین را فرا گرفت اما از بامبو خبری نبود.من از او قطع امید نکردم. در دومین سال سرخسها بیشتر رشد کردند و زیباییخیره کننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. منبامبوها را رها نکردم… در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نکردند. امامن باز از آنها قطع امید نکردم. در سال پنجم جوانه کوچکی از بامبو نمایانشد. در مقایسه با سرخس کوچک و کوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن بهبیش از 100 فوت رسید. 5 سال طول کشیده بود تا ریشه های بامبو به اندازهکافی قوی شوند... ریشه هایی که بامبو را قوی می ساختند و آنچه را برایزندگی به آن نیاز داشت را فراهم می کرد.
خداوند در ادامه فرمود: آیامی دانی در تمامی این سالها که تو درگیر مبارزه با سختیها و مشکلات بودیدر حقیقت ریشه هایت را مستحکم می ساختی. من در تمامی این مدت تو را رهانکردم همانگونه که بامبوها را رها نکردم.
هرگز خودت را با دیگرانمقایسه نکن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل کمکمی کنن. زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می کنی و قد می کشی ! از او پرسیدم : من چقدر قد می کشم.
در پاسخ از من پرسید: بامبو چقدر رشد می کند؟
جواب دادم: هر چقدر که بتواند.
گفت: تو نیز باید رشد کنی و قد بکشی، هر اندازه که بتوانی

برچسب: نویسنده: mop تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1391 ساعت: 16:0


زمانی که بچه بودیم، باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم،تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا میشد، برای چند هفته ای کوچ میکردیم بهاین باغ خوش آب و هوا که حدوداً ۳۰ کیلومتری با شهر فاصله داشت، اکثراًفامیل های نزدیک هم برای چند روزی میومدن و با بچه هاشون، در این باغمهمون ما بودن، روزهای بسیار خوش و خاطره انگیزی ما در این باغ گذروندیماما خاطره ای

که میخوام براتون تعریف کنم، شاید زیاد خاطره خوشی نیست اما درس بزرگی شد برای من در زندگیم...

تا جایی که یادمه، اواخر شهریور بود، همه فامیل اونجا جمع بودن چونکه وقتجمع کردن انارها رسیده بود، ۸-۹ سالم بیشتر نبود، اون روز تعداد زیادی ازکارگران بومی در باغ ما جمع شده بودن برای برداشت انار، ما بچه ها هم طبقمعمول مشغول بازی کردن و خوش گذروندن بودیم!

بزرگترین تفریح ما در این باغ، بازی گرگم به هوا بود اونم بخاطر درختانزیاد انار و دیگر میوه ها و بوته ای انگوری که در این باغ وجود داشت، بعضیوقتا میتونستی، ساعت ها قائم شی، بدون اینکه کسی بتونه پیدات کنه!

بعد از نهار بود که تصمیم به بازی گرفتیم، من زیر یکی از این درختان قایمشده بودم که دیدم یکی از کارگرای جوونتر، در حالی که کیسه سنگینی پر ازانار در دست داشت، نگاهی به اطرافش انداخت و وقتی که مطمئن شد که کسیاونجا نیست، شروع به کندن چاله ای کرد و بعد هم کیسه انارها رو اونجاگذاشت و دوباره این چاله رو با خاک پوشوند، کارگرها اون زمان وضعشون خیلیاسفناک بود و با همین چند تا انار دزدی، هم دلشون خوش بود!.....

بقیه در ادامه مطلب

EXrozblog.comEX

با خودم گفتم، انارهای مارو میدزدی صبر کن بلایی سرت بیارم که دیگه از این غلطا نکنی!
بدون اینکه خودمو به اون شخص نشون بدم به بازی کردن ادامه دادم، به هیچ کس هم چیزی در این مورد نگفتم!
غروب که همه کار گرها جمع شده بودن و میخواستن مزدشنو از بابا بگیرن، منهم اونجا بودم، نوبت رسید به کارگری که انارها رو زیر خاک قایم کرده بود،پدر در حال دادن پول به این شخص بود که من با غرور زیاد با صدای بلندگفتم، بابا من دیدم که علی اصغر، انارها رو دزدید و زیر خاک قایم کرد!جاشم میتونم به همه نشون بدم، این کارگر دزده و شما نباید بهش پول بدین!

پدر خدا بیامرز ما، هیچوقت در عمرش دستشو رو کسی بلند نکرده بود، برگشت بهطرف من، نگاهی به من کرد، همه منتظر عکس العمل پدر بودن، بابا اومد پیشم وبدون اینکه حرفی بزنه، سیلی محکمی زد تو صورتم و گفت برو دهنتو آب بکش، منخودم به علی اصغر گفته بودم، انار هارو اونجا چال کنه، واسه زمستون!

بعدشم رفت پیش علی اصغر، گفت شما ببخشش، بچس اشتباه کرد، پولشو بهش داد،۲۰ تومان هم گذاشت روش، گفت اینم بخاطر زحمت اضافت!!!

من گریه کنان رفتم تو اطاق، دیگه هم بیرون نیومدم!

کارگرا که رفتن، بابا اومد پیشم، صورتمو بوسید، گفت میخواستم ازت عذرخواهی کنم! اما این، تو زندگیت هیچوقت یادت نره که هیچوقت با آبروی کسیبازی نکنی، علی اصغر کار بسیار ناشایستی کرده اما بردن آبروی مردی جلوفامیل و در و همسایه، از کار اونم زشت تره!
شب شده بود، اومدم از ساختمون بیرون که برم تو باغ پیش بچه های دیگه، دیدمعلی اصغر سرشو انداخته پایین و واستاده پشت در، کیسه ای تو دستش بود گفتاینو بده به حاج آقا بگو از گناه من بگذره!

کیسه رو بردم پیش بابا، بازش کرد، دیدیم کیسه ای که چال کرده بود توشه، بهاضافه همه پولایی که بابا بهش داده بود...

برچسب: نویسنده: mop تاريخ: شنبه 21 بهمن 1391 ساعت: 9:0

صفحه بندی